نان و نمک!
یا لطیف
گفت: "حالا کدام حرم برویم؟"
گفتم: "فرقی باهم ندارند. همه ی اولیای خدا یک نور واحدند".
خندید: "برای تو فرقی نمیکند کجا برویم؟"
گفتم : "نه، نباید بکند."
گفت: " پس چرا به اسم او که می رسی، روی چشمت مه می گیرد؟ فرقی نمیکنند که؟ "
لال شدم.
مچ گرفته بود.
گفت: " تو نور واحد و این حرف ها سرت نمیشود. درس تو هنوز به آنجا نرسیده، این درس کلاس بالایی ها است. درس تو رسیده به نان و نمک! نان و نمک او را خورده ای ، به او دل بستی. بین او و همه ی ائمه فرق میگذاری. نمک گیر شده ای."
شناسنامه را از شیشه ی باجه بردم تو : " آقا لطفا یک بلیت برای مشهد!"گفت: "حالا کدام حرم برویم؟"
گفتم: "فرقی باهم ندارند. همه ی اولیای خدا یک نور واحدند".
خندید: "برای تو فرقی نمیکند کجا برویم؟"
گفتم : "نه، نباید بکند."
گفت: " پس چرا به اسم او که می رسی، روی چشمت مه می گیرد؟ فرقی نمیکنند که؟ "
لال شدم.
مچ گرفته بود.
گفت: " تو نور واحد و این حرف ها سرت نمیشود. درس تو هنوز به آنجا نرسیده، این درس کلاس بالایی ها است. درس تو رسیده به نان و نمک! نان و نمک او را خورده ای ، به او دل بستی. بین او و همه ی ائمه فرق میگذاری. نمک گیر شده ای."
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱ ساعت 13:59 توسط نرگس
|
ديگران، به قدر كافي، از سختيهاي تكليفي به نام حجاب گفتهاند؛