نگرش انسانى امام
مرد گفت: فدايت شوم مادر اين غلام كنيزى مشرك است. حضرتپاسخ داد: آيا نمىدانى كه هر امّتى را نكاحى است؟
1 - به حاجب و غلام خويش، مصادف، هزار دينار داد و به او گفت:آماده شو تا
براى كارى تجارى به مصر روى، زيرا تعداد خانواده من زياداست. مصادف، وسايل
سفر را فراهمآورد و با بازرگانان به مصر رفت.چون نزديك شهر رسيد، كاروانى
تجارى در بيرون شهر به استقبال آنانآمده ايشان از آن كاروان در باره
وضعيّت كالايى كه با خود آورده بودندسؤال كردند كه آيا در مصر چنين كالايى
هست يا نه؟ كاروانيان پاسخدادند: چنين كالايى در مصر نيست. آنگاه سوگند
خوردند و قرار دادبستند كه از هر دينار يك دينار سود بگيرند )يعنى سود را
مضاعف قراردهند(. آنان بعد از فروش اجناس خود پول خود را گرفتند و به
مدينهبرگشتند. 2 - امام دوستى داشت كه هيچگاه از او جدا نمىشد. روزى او
برغلامش خشم گرفت و زبان به ناسزا گشود وگفت: كجايى اى پسر زنِزناكار!!
چون ابو عبداللَّه اين سخن شنيد، دستش را بالا آورد و بهپيشانىاش زد و
گفت: سبحان اللَّه! آيا به مادرش تهمت مىزنى؟! من تورا خوددار و پرهيزكار
مىديدم. 3 - امام همراه با برخى از يارانش جنازهاى را تشييع مىكردند.
دوالنعل آنحضرت پاره شده بود. در اين هنگام مردى دوال نعل خود را
پيشآورد تا به امام بدهد، امّا آنحضرت فرمود: آن را براى خودت نگاهداركه
صاحب مصيبت به شكيبايى بر آن سزاوارتر است. 4 - يكى از اصحاب آنحضرت نقل
كرده است: مردم مدينه دچارگرانى و قحطى شدند آن چنان كه حتّى توانگران گندم
را با جو مىآميختندو مىخوردند. ابو عبداللّهعليه السلام نيز طعامى خوب
داشت كه برايش كافى بودو اوّل سال آن را تهيه كرده بود. آنحضرت به يكى از
غلامانش فرمود:براى ما جو بخر و با اين طعام بياميز يا آن را بفروش. زيرا
ما خوشنداريم كه خود غذاى گوارا بخوريم و مردم غذاى ناگوار!! 5 - يكى ديگر
از ياران امام نقل كرده است كه بر ابو عبداللَّه كه در باغخود بود، وارد
شدم. او در حالى كه پيراهنى بر تن داشت، بيلى به دستگرفته بود ومشغول كار
بود و مىفرمود: من در برخى از قسمتهاى زمينمكار مىكنم با آنكه كسانى را
دارم كه اين كارها را انجام دهند. اين براى آناست كه خداوند بداند من در
پى روزى حلال هستم.
ديگران، به قدر كافي، از سختيهاي تكليفي به نام حجاب گفتهاند؛