سعی کردم دوباره روی موضوع کتاب تمرکز کنم ... تا حدودی موفق شدم ! (با وجود بوی آشی که فضا رو پر کرده بود تمرکز جدا سخت بود -منم شکمو!!!- )

بعد از پنج دقیقه به نتیجه کلی رسیدم و جمع بندی کردم ... و تصمیم گرفتم حواسمو متوجه اطراف کنم (همینکه تا اینجا زیر ماشین یا موتور نرفته بودم لطف الهی شامل حالم شده بود !!)

کم کم متوجه شدم هر قدر از میدون اصلی بیشتر دور میشدیم چادر همسفر چند دقیقه ای من بیشتر به طرف پایین سر میخوره ... (خوب آدمیزاده دیگه...به اطرافش توجه داره)

بعد دو دقیقه چیزی دیدم که کمی برام تعجب آور بود (شاید بهتره بگم خیلی) :

خانوم کناری من ، با یه حرکت سریع چادر رو برداشت و مچاله کرد توی کیفش .

نمیدونم این حرکت چه دلیلی داشت ، ... هرچیزی بود باعث شد نتیجه گیری و جمع بندی و همه و همه از دستم در بره ...

کتاب رو بیخیال شدم و به قضیه فکر کردم ... شاید بگید به من ربطی نداره ، خوب درست ، اما هرکسی هم جای من بود کمی ذهنش درگیر این موضوع میشد !

منطقه خلوت بود و هوا گرم یعنی این دلیل خوبی برای برداشتن حجاب بود ..؟

شاید تفننی حجاب داشتن ... اما اون چیزی که من در اول دیدم به تفنن نمیخورد ، نمیدونم شاید یه جور احتیاط !.. اما چرا ؟!