ای کاش می توانستم با تو به جبهه آیم و مسلسل ها را در آغوش گیرم ، اما می دانم که چه خواهی گفت ، بله من سنگر دیگری دارم و سنگرم را همچون تو حفظ خواهم کرد ، همچون تو که که با وسایل اولیه بسیار کم و غذای اندک در خط مقدم جبهه ای . شاید بر من عیب بگیری که چرا به آگاهی دوستان و همشهریانم نمی پردازم . می دانم اما آگاهی دادن به کدامین مردم؟ به مردم جان بر کف شهرم ! نه می دانم که نمی گویی ! زیرا باید به اشخاصی آگاهی داد که چشم ها و را بسته و گوش ها را پنبه نموده و به شعار دادن در سر چهار راه ها مشغولند . شعار مرگ بر آمریکایی که معنی آن سازش با آمریکاست! می گویند که باید در این جنگ ، حق با باطل سازش کند . باید میانجی گری را پذیرفت و ملتی را که بیست سال زیر ستم بعثیان بود تنها گذاشت . آنها با شایعه سازی می خواهند مردم را گول بزنند ، اما قرآن دستور داد برای شایعه سازان قتل و اسیری و لعنت است . می دانم که تو تنها برای ملت ایران نمی جنگی بلکه برای ملت عراق هم می جنگی و ملت جان بر کف و شهید داده ما و عراق پشتیبان تو هستند . اگر تو شهید بشوی صدها نفر بعد از تو می آیند و سنگرت را حفظ خواهند کرد . ملتی که برای هر قطعه از این میهن خون ها فدا کرد ، دیگر سازش با نوکران آمریکا و شوروی این دشمنان اسلام را جایز نمی داند. می دانم که تو تا آخرین قطره قطره خون خواهی جنگید ، زیرا تو فرزند خلف کسانی هستی که در جهان همیشه بر ضد ستم می شوریدند و تو هم مانند آنها پیروز خواهی شد زیرا اماممان ، این بت شکن عصر گفت : آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و در جای دیگر گفت: ما مرد جنگیم آقای کارتر نباید ما را از جنگ بترساند. البته به یاری خداوند ، زیرا این خداوند بود که آمریکا را در حمله نظامی به ایران در طبس نابود کرد . شن های بیابان این مأموران الهی چون ابابیل بر سرش ریخت و تمام آن تجهیزات را نابود کرد و این بار هم کید شیطان بر هم ریخت چون خداوند در قرآن فرمود " ان کید الشیطان کان ضعیفا " بلی حیله شیطان ضعیف است زیرا در این زمان هم به یاری خدا و هوشیاری ملت و بیداری ارتش و جان بر کفان سپاه و بسیج مانع رسیدن آمریکا به هدف شومش گردید .

من به تو خواهرم و برادرم که در سنگرید ، پیام می دهم که خواهم آمد و انتقام خون های نا به حق ریخته را خواهم گرفت . مبادا سازشی صورت گیرد و خون های شهیدان به هدر رود و نتوانیم ندای امام را به گوش جهانیان برسانیم ، که ندای امام همان ندای اسلام است . اما می دانم که هرگز سازشی صورت نخواهد گرفت ، زیرا تمام ارگان های مملکتی در دست ملت و نمایندگان ملت است و من و تو ای دوستم با هم به جنگ اسرائیل که فلسطین را اشغال کرده است می رویم و از آن جا به سادات ها و شاه حسن ها و حسین ها و ملک خالدها خواهیم گفت که به سراغتان خواهیم آمد و دوباره فلسفه شهادت را زنده خواهیم کرد و صف های طولانی برای شهادت تشکیل خواهیم داد و روزه خون خواهیم گرفت .

 

روایت شهادت سیده طاهره هاشمی

به گزارش رزمندگان شمال، خانم مینا حسینی؛ دوست صمیمی سیده طاهره هاشمی نحوه شهادت او را این گونه روایت می کند: مدت ها بود که گروه هاي چپ، آرامش آمل را به هم ريخته بودند. روز ششم بهمن سال 60، آن روز رفتم مدرسه و ديدم مسئولين مدرسه توي بلندگو اعلام کردند که امروز مدرسه تعطيل است و برگرديد به خانه هايتان. شهر شلوغ شده بود و آنها هيچ مسئوليتي را در قبال حفظ جان ما قبول نمي کردند. ما در خانه مان تلفن نداشتيم و من نمي توانستم به خانه اطلاع بدهم که سالم هستم. از طرفي هم به شدت ترسيده بودم و نمي توانستم به خانه برگردم. طاهره گفت نترس من تو را مي رسانم. او گفت برويم به خانه شان و به آنها خبر بدهيم و بعد برويم خانه ما. به خانه شان که رسيديم توسط مادرش مطلع شديم که بچه هاي سپاه که با گروه هاي چپ درگير شده اند، به ملافه و باند و مواد ضد عفوني و دارو نياز دارند، همراه طاهره به در خانه ها مراجعه و اين چيزها را جمع آوري کرديم. من اگر تنها بودم جرئت اين کارها را پيدا نمي کردم، ولي در کنار او مي رفتم و کمکش مي کردم. خانواده ها هم در حد امکان هر چه داشتند به ما مي دادند. ما مقداري از اين چيزها را جمع کرديم و برديم به خانه طاهره که از طرف انجمن محله بيايند ببرند. بعد طاهره گفت بيا برويم خون بدهيم. رفتيم به درمانگاه آمل و ديديم صفي طولاني جلوي درمانگاه تشکيل شده است. وقتي که مدتي ايستاديم گفت بيا برويم و کارهايي را که از دستمان برمي آيد انجام بدهيم. احتمالاً به او گفته بودند که ما چون سنمان کم است و افراد هم به تعداد کافي آمده اند، ماندن ما ضرورت ندارد. به هر حال با او به خانه شان برگشتيم و به ما گفتند که بايد برويم و براي نيروهايي که داشتند مي جنگيدند نان تهيه کنيم. رفتيم و نان خريديم و برگشتيم. در خانه طاهره جوش و خروش و فعاليت زيادي ديده مي شد و هر کسي به نوعي درگير کاري بود. وقتي نان ها را آورديم. به ما گفتند که برگرديم و دوباره نان تهيه کنيم. من گفتم که خيلي دير شده و خانواده ام نگران خواهند شد. طاهره گفت ناهار مي خوريم، بعد مي رويم خانه شما به مادر و پدرت خبر مي دهيم که سالم هستي، از همان جا هم نان مي خريم و برمي گرديم و شب را هم پيش ما مي ماني. ناهار را که خورديم، خواهرشان يک اسکناس پنج يا بيست توماني به او داد و گفت اين را نان بخريد. ما هم راه افتاديم و به خيابان آمديم. من از وضعيتي که در شهر بود به شدت وحشت کرده بودم. او دستم را گرفته بود و مي دويديم. سنمان خيلي کم بود و تا آن روز چنان شرايطي را تجربه نکرده بوديم. از هر طرف صداي تيراندازي مي آمد. آقايي به ما اشاره کرد که برويد داخل آن چاله. بعدها فهميدم که آن آقا، آقاي محمد شعباني، فرمانده سپاه آمل بوده است. هر دو روي زمين دراز کشيديم. من راستش خيلي ترسيده بودم. ولي نمي دانستم که وضعيت طاهره چيست. من به ديوار نزديک تر بودم و او طرف ديگر بود. ناگهان احساس کردم طاهره صدايم مي زند. سرم را آرام برگرداندم و ديدم سرش روي زمين است. بعد شنيدم که آقاي شعباني گفت بلند شويد و از اينجا برويد. من آرام آرام خودم را روي زمين کشيدم و خيالم راحت بود که طاهره هم پشت سر من مي آيد. من بلند شدم و رفتم پشت ديوار. بعد يکي از بچه هاي محله مان را که مي شناختم ديدم. گفت چرا ايستادي و نمي روي؟ گفتم منتظر دوستم هستم. گفت دوستت از آن طرف رفت. تو برو خانه تان. من خيالم راحت شد که طاهره به طرف خانه شان رفته. آن آقا مرا رساند به خانه مان.

من به شدت شوکه شده بودم. وقتي رسيدم خانه، متوجه شدم که پدرم هم زخمي شده و اطلاعي نداشتيم که او را کجا برده اند. چون منزلمان تلفن نداشتيم، آن شب نفهميدم که طاهره بالاخره رسيده به خانه شان يا نه. به خيال خودم فکر مي کردم همان طور که من به خانه مان رسيده ام، او هم رسيده است.

 

دستش را به علامت خداحافظي برايم تکان داد و رفت

آن شب از شدت اضطراب خوابم نبرد. يک لحظه هم که خوابم برد، درمانگاه آمل را که با طاهره رفته بوديم خواب ديدم. ديدم که آرام از پله هاي درمانگاه بالا مي روم و طاهره با لباس بسيار قشنگي بالاي پله ها ايستاده است. همين که مرا ديد، لبخندي زد و دستش را به علامت خداحافظي برايم تکان داد و رفت. همان جا احساس کردم بايد اتفاق خاصي براي طاهره افتاده باشد، ولي تصورش را هم نمي کردم که شهيد شده باشد. مامانم مي خواست از پدرم خبر بيگرد. من هنوز از شوک روز قبل بيرون نيامده بودم و وضع روحي مناسبي نداشتم و نتوانستم همراه مادرم بروم. مادرم بعد از اينکه از وضعيت پدرم اطلاع پيدا مي کند، به خانه طاهره مي رود و در آنجا سراغ او را مي گيرد. خانواده طاهره که تصور مي کردند او شب را خانه ما مانده، به پرس و جو مي پردازند و بالاخره متوجه مي شوند که طاهره را به بيمارستان بابل برده اند و او شهيد شده است.

مادرم که به خانه آمدند، خبر مجروح شدن پدرم و شهادت طاهره را به من دادند. پدرم را در بيمارستان اميرکلاي بابل بستري کرده بودند، چون زخمي ها زياد بودند. چون آن روزها قرار بود جشن عروسي خواهر طاهره، فاطمه خانم، برگزار شود، اکثر فاميل هاي آنها به آمل آمده بودند و به جاي جشن عروسي، در مراسم تشييع و ترحيم طاهره شرکت کردند. من تا مدت ها بهت زده بودم و نمي توانستم با هيچ يک از بستگان طاهره روبرو شوم. من هرگز تصورش را هم نمي کردم که طاهره بخواهد بيايد مرا به خانه مان برساند و اين وضعيت پيش بيايد، به همين دليل تا مدت ها نمي توانستم خودم را از اين فکرها رها کنم.