ماندن و رفتن
صاحب
دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛ پس
، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت
نماز
جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله
نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب
به جماعت گفت : مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و
نخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست. گفت: حالا هرکس از شما که خود را آماده
مرگ کرده است، برخیزد! باز کسى برنخاست. گفت: شگفتا از شما که به ماندن
اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید...!!!التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 11:27 توسط نرگس
|
ديگران، به قدر كافي، از سختيهاي تكليفي به نام حجاب گفتهاند؛