اطمینان

پدرم می گفت: نگاه نکن، جوانی، دلت دست خودت نیست؛ می لرزد.
گفتم: مهم نیست.
اما وقتی تمام تار و پود وجودم لرزید فهمیدم مهم است. خیلی هم مهم است.
خدایا کم آورده ام، بریده ام؛
اطمینانی برسان برای قلب لرزانم...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:18 توسط نرگس
|
ديگران، به قدر كافي، از سختيهاي تكليفي به نام حجاب گفتهاند؛