یا آن‌قدر مشغول پرسه‌زنی در مغازه‌ها و بازاری تا مبادا مُدهای جدید، خوراک و پوشاک و آرایش و دکور از زیر دستت بگذرد و تو حظش را نبرده باشی! و یا آن‌قدر درد کوچکت را برای خود بزرگ پنداشته‌ای که تمام فکر و روزگارت را پِر کرده و باقی گرفتاری‌ها و دردها و بلاها را نمی‌خواهی و نمی‌توانی در ذهنت جای دهی.

عجب دلیل‌هایی برای غفلت‌زدگی‌ات گفتم که همین‌ها گوشه‌ای از غم‌های رادمردان آخرالزمان است و حکایت حالشان از لبان آخرین فرستاده آفریدگار است که فرمودند: در آخرالزمان دل مؤمن در درون او آب می‌شود همان طور که نمک در آب حل می‌شود چراکه آنچه منکر و زشتی است را به چشم می‌بیند ولی قدرتی بر تغییر اوضاع ندارد.




 مگر مؤمن چه می‌بیند که دلش چنین آب می‌شود؟
 مگر نه اینکه دیگر جایی برای احترام و حرمت گذاشتن نمانده!
 یا مگر کمتر بزرگ‌تری نیست که دلش برای کوچک‌تر به رحم آید!
مگر نیست فرزندی که پدر و مادر را نفرین کند و به مرگشان خوشحال و خرسند شود .
یا خواهر و برادران یک خانواده که دین‌های مختلف برگزیده‌اند.
 یا پدر و مادری که فرزند را از رفتن به راه دین باز ندارند و او را به جرم آخوند و منبری شدن هزار با متلک نبندند .
یا مگر نیستند زنان و مردانی که از جنسیت خود خسته‌اند و گاهی که توانش را بیابند تغییر جنسیّت می‌دهند .
یا مگر آمار طلاق رکورد نمی‌شکند و حدود زن و مرد رعایت می‌شود؟

مگر سال‌ها نیست که زنان و دختران با تپه نه که با کوه کوهانیِ پشت سرشان خو کرده‌ و اقسام جدیدترین متدهای زیبایی را بر سر و صورتشان به خاطر نامحرمان نقش نمی‌زنند.

مگر نه از این طریق مردان خیره‌سر و تیره‌بخت به دام زنا و تجاوز به عنف افتاده و به دار آویخته نگردیدند.

مگر بدبخت‌تر از اینان همان‌هایی نیستند که تن به لواط و همجنس‌گرایی داده‌اند.
مگر فساد و فحشا بیداد نمی‌کند؟! خدایا از فساد جامعه دلم گرفته؟!