دیگه کسی نمونده برام
خدایا! مگه ...؟
خدایا! لطفا ...
خدایا! من ...

خداجونم
چرا باز یادم رفته بهت قول دادم که همه حرفهامو فقط به خودت بگم ...؟
چرا فکر کردم با گفتن حرفهای دلم به بنده هات آروم میشم ...؟
چرا هنوز نفهمیدم که با گفتن حرفهای دلم به بنده هات هیچی برام نمی مونه ...؟
جز بی آبرویی،جز سرافکندگی و شرمندگی،...
غیراینه که بشنوندحرفهامو، بعد سرتکون بدهند و افسوس بخورند که :" ای بابا، این هم ...؟"
چرا هنوز آدم نشدم ...؟
چرا یادم میره قولم رو ...؟
خداجونم
فقط از خودت میخوام که برام دعا کنی...
چون دیگه کسی نمونده برام...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 15:24 توسط نرگس
|
ديگران، به قدر كافي، از سختيهاي تكليفي به نام حجاب گفتهاند؛