قلم را برداشتم تا برای روز معلّم چیزی خط خطی کند، ولی یاریم نکرد!


گفتم امروز روز سپاس از کسی است که تو  را به دست من داد و مرا با تو آشنا کرد، ولی باز یاریم نکرد!

گفتم امروز میخواهم برقصی تا به حرمت رقصت عزیزی را درود گویم، باز جوابی نداد!

بی خیالش شدم، بی خیال و بی خیال!!

ولی دیدم، در بی خیالی من اشک هایش همچون نم نم باران، مثل دانه های یاقوت می بارد!!

سپاس و درود بر تو ای معلّم، ای که قلم را بر دست من دادی و فرمودی : بنویس «بنام خدا»، اما من دوست داشتم بنویسم «بنام خدای قلم» چر که این قلم را تو با من آشنا کردی و با آن خواندن و اندیشه و درک و فهمیدن را به من آموختی!!

سپاس و درود بر تو ای معلّم، ای که قلم را به دستم دادی و فرمودی :بنویس «بابا» «مادر» من با نوشتن کلمه بابا و مادر ذوق زده شدم و در پوست خود نمی گنجیدم، بابا، مامان من با سواد شدم!!

سپاس و درود بر تو ای معلّم، ای که قلم را به دستم دادی و فرمودی : بخوان و بنویس تا نادان نباشی، تا در جهل و غفلت نباشی!!

سپاس و درود بر تو ای معلّم، ای که قلم را به دستم دادی و فرمودی : بخوان و بنویس که باید سرنوشت و آینده ات را قلم و اندیشه ات تعیین خواهد کرد!!

سپاس  و درود بر تو ای معلّم، ای که قلم را به دستم دادی و فرمودی : . . .