واقعیت اسیری و شهادت حضرت رقیه
چقدر بیتابی دخترم! این همه دلشكستگی چرا؟ مگر دستهای كوچكت در امتداد نیایش عمه، تنها از خدا آمدن بابا را طلب نكرد؟ اینك آمدهام در ضیافت شبانهات و در آرامش خرابهات. كوچك دلشكستهام! پیشتر نیز با تو بودم و میدیدمت. شعله بر دامان و سوختهتر از خیمه آه میكشیدی و در آمیزه خار و تاول، آبله و اشك، صحرای گردان را به امید سر پناهی میسپردی.
مهربان دلشكستهام! صبور صمیمی! مسافر غریب و كوچك من!
مگر نگفتی كه بابا كه آمد، آرام میگیرم. این همه ناآرامی چرا؟ مگر نگفتی بابا كه آمد سر بر دامانش میگذارم و میخوابم؟ نه ...، نه دختركم نخواب! میدانم اگر بخوابی، دیگر عمه نمیخوابد.
میدانم خواب تو، خواب همه را آشفته میكند.
نه ... نخواب دخترم!
دخترم! بگذار لبهای چوب خوردهام امشب میهمان بوسهای باشد از پیشانی سنگ خوردهات؛ از گیسوی پریشان چنگ خوردهات؛ از شانههای معصوم تازیانه دیدهات؛ از صورت رنگ پریده سیلی خوردهات. بگذار امشب، مثل شب آرامش تنور بر زانوان زهرا آسوده بخوابم.
نه دخترم! نخواب! بگذار بابا بخوابد.
و چنین شد كه رقیه (س)، هنگامی كه سر پدر در آغوشش بود، جان سپرد.
من آن شمعم که آتش بس که آبم کرده خاموشم
همه کردند غیر از چند پروانه، فراموشم
اگر بیمار شد کس، گل برایش می برند و من
به جای دسته گل باشد سر بابا در آغوشم من آن شمعم که آتش بس که آبم کرده خاموشم
همه کردند غیر از چند پروانه، فراموشم
اگر بیمار شد کس، گل برایش می برند و من
به جای دسته گل باشد سر بابا در آغوشم
پس از قتل تو ای لب تشنه، آب آزاد شد برما
شرار آتش است این آب بر کامم نمی نوشم
اگر گاهی رها می شد زحبس سینه فریادم
به ضرب تازیانه قاتلت می کرد خاموشم
فراق یار و سنگ اهل شام و خنده دشمن
من آخر کودکم، این بار سنگینی است بر دوشم
سپر می کرد عمه خویش را بر حفظ جان من
نگردد مهربانیهای او هرگز فراموشم
دو چشم نیمه بازت می کند با هستیم بازی
هم از تن می ستاند جان هم از سر می برد هوشم
بود دور از کرامت گر نگیرم دست میثم را
غلام خویش را گرچه گنهکار است نفروشم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 19:15 توسط نرگس
|
ديگران، به قدر كافي، از سختيهاي تكليفي به نام حجاب گفتهاند؛