شعر

اي كشتي شكسته كه پهلو گرفته اي
بر گو چرا تو دست به پهلو گرفته اي
گل را خدا براي سرور آفريده است
اي گل چرا به غصه و غم خو گرفته اي
گاهي ز درد شانه ز دل آه مي كشي
گاهي ز درد دست به بازو گرفته اي
از ماجراي كوچه نگفتي به من ، بگو
اكنون چرا ز محرم خود رو گرفته اي
ديوار گشته است عصاي تو باز هم
بينم كه دست خويش به پهلو گرفته اي
هرگه در به روي علي باز مي كني
خوشحال مي شدم كه تو نيرو گرفته
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 9:39 توسط نرگس
|
ديگران، به قدر كافي، از سختيهاي تكليفي به نام حجاب گفتهاند؛